یکی از مهمترین درسهایی که «ایساتیس» به من داد، این بود که نباید مخاطب را دستکم گرفت. گاهی در سینمای مستند این تصور وجود دارد که اگر فیلمی مبتنی بر پژوهش، زبان سینمایی یا ساختار متفاوت باشد، الزاماً دایره مخاطبانش محدود خواهد شد. تجربه من دقیقاً برعکس این را نشان داد.
علیرضا دهقان، نویسنده و کارگردان، سالهاست بهعنوان فیلمسازی مستقل در حوزه سینمای مستند و داستانی فعالیت میکند و آثارش در جشنوارههای ملی و بینالمللی متعددی حضور داشتهاند.
دهقان که بخش عمده پروژههای شاخص خود را با سرمایهگذاری و تهیهکنندگی شخصی تولید کرده، با مستند سینمایی «ایساتیس» موفق شد رکورد پرمخاطبترین و پرفروشترین مستند تاریخ سینمای ایران و گروه سینمایی هنر و تجربه را به نام خود ثبت کند؛ فیلمی که علاوه بر موفقیت در اکران، در جشنوارههای معتبر داخلی و خارجی نیز مورد توجه قرار گرفت و از سوی منتقدان، پژوهشگران و صاحبنظران حوزه سینما و میراث فرهنگی، بهعنوان اثری متفاوت در سینمای مستند ایران ارزیابی شد.
در همین راستا، با علیرضا دهقان درباره نسبت مستند و مخاطب، تجربه تولید مستقل، چرخه نمایش مستند و آینده این سینما گفتوگو کردهایم که در ادامه میخوانید.
آقای دهقان «ایساتیس» چه مسیری را طی کرد که از یک ایده به فیلمی رسید که توانست با مخاطب ارتباط برقرار کند؟
فکر میکنم «ایساتیس» از همان ابتدا قرار نبود صرفاً فیلمی درباره یزد باشد. اگر هدف فقط معرفی یک شهر تاریخی بود، احتمالاً فیلم در همان سطح اطلاعات و تصاویر زیبا متوقف میشد. دغدغه من این بود که ببینم چگونه میتوان از دل یک اقلیم، به مفهومی جهانشمول رسید؛ مفهومی که حتی اگر مخاطب هیچ شناختی از یزد نداشته باشد، بتواند با آن ارتباط برقرار کند. به نظرم مستند زمانی زنده میشود که از موضوع عبور کند و به تجربه انسانی برسد.
سالها مطالعه، پژوهش و حضور میدانی به من نشان داد که آنچه یک شهر را ماندگار میکند، صرفاً بناها یا آثار تاریخی نیست؛ بلکه نوع رابطه انسان با محیطی است که در آن زندگی کرده است. برای من، یزد روایت پیروزی انسان بر طبیعت نبود؛ روایت گفتوگو با طبیعت بود. مردمانی که به جای غلبه بر کویر، زبان آن را آموختند؛ آب را با احترام از دل زمین بیرون کشیدند، باد را به همخانه خود تبدیل کردند، خاک را به معماری بدل ساختند و آتش را به نماد روشنایی و همزیستی رساندند. احساس کردم این تجربه، دیگر فقط متعلق به یزد نیست؛ بخشی از حافظه تمدنی ایران است.
از همینجا ایده روایت شکل گرفت. به جای اینکه انسان را راوی فیلم قرار دهم، اجازه دادم خود عناصر طبیعت روایتگر باشند. آب، باد، خاک و آتش تنها یک تمهید شاعرانه نبودند؛ آنها حامل حافظه تاریخی این سرزمین بودند. وقتی زاویه دید تغییر میکند، مخاطب نیز ناخواسته از نگاه روزمره فاصله میگیرد و وارد تجربه دیگری از دیدن میشود.
از سوی دیگر، تلاش کردم فیلم به مخاطب «اطلاعات» ندهد، بلکه او را به «کشف» دعوت کند. همیشه معتقدم سینما زمانی مؤثر است که مخاطب را شریک فرآیند فهم کند، نه اینکه همه چیز را برای او توضیح دهد. به همین دلیل، پژوهش، روایت، تصویر، موسیقی و طراحی صدا باید در خدمت یک تجربه واحد قرار میگرفتند، نه اینکه هر کدام به تنهایی خودنمایی کنند.
شاید اگر بخواهم همه این مسیر را در یک جمله خلاصه کنم، بگویم «ایساتیس» از زمانی به مخاطب نزدیک شد که از توصیف یک شهر فاصله گرفت و به روایت نسبت انسان، طبیعت، زمان و هویت رسید. انسانها ممکن است شهرها و فرهنگهای متفاوتی داشته باشند، اما تجربه زیستن، حفظ خاطره و جستوجوی ریشههای خود، تجربهای مشترک است و سینما دقیقاً از همین نقطه با مخاطب ارتباط برقرار میکند.
فکر میکنید یک مستند چه ویژگیهایی باید داشته باشد تا علاوه بر مخاطبان تخصصی، برای عموم مردم هم جذاب باشد؟
به نظرم نخستین اشتباه این است که تصور کنیم میان «فیلم اندیشمند» و «فیلم مخاطبپسند» تعارض وجود دارد. من هیچوقت این دو را مقابل هم ندیدهام. تاریخ سینمای جهان هم نشان میدهد بسیاری از آثار ماندگار، هم از نظر زیباییشناسی قابل دفاع بودهاند و هم توانستهاند با مخاطبان گسترده ارتباط برقرار کنند.
مسئله این نیست که فیلم ساده باشد یا پیچیده؛ مسئله این است که صادق باشد. مخاطب امروز بسیار باهوشتر از گذشته است. او خیلی زود تشخیص میدهد که فیلم دارد برایش نمایش اجرا میکند یا حقیقتی را با او در میان میگذارد. اگر فیلم از دل یک تجربه واقعی و یک نگاه اصیل بیرون آمده باشد، حتی اگر ساختاری متفاوت داشته باشد، راه خود را به سوی مخاطب پیدا میکند.
از طرف دیگر، مستند نباید اسیر این تصور شود که صرف انتقال اطلاعات، رسالتش را انجام داده است. اطلاعات را امروز میتوان در چند ثانیه از اینترنت به دست آورد. چیزی که سینما خلق میکند، تجربه است؛ تجربهای که با تصویر، صدا، ریتم و احساس شکل میگیرد. وقتی مخاطب بعد از پایان فیلم، جهان را اندکی متفاوت از قبل میبیند، مستند به هدف خود رسیده است.
من همیشه به دانشجویانم میگویم مستند موفق، فیلمی نیست که فقط چیزی را نشان بدهد؛ فیلمی است که «نوع دیدن» مخاطب را تغییر دهد. اگر بعد از تماشای یک مستند، انسان همان آدم قبلی باشد و جهان را همانگونه ببیند که پیش از آن میدید، احتمالاً فیلم هنوز به لایه عمیق خود نرسیده است.
در سالهای اخیر رابطه مخاطب با سینمای مستند را چگونه ارزیابی میکنید؟ آیا این نسبت تغییر کرده است؟
بله، فکر میکنم این رابطه در حال تغییر است؛ اما نه صرفاً به دلیل افزایش تعداد مستندها یا گسترش بسترهای نمایش. آنچه تغییر کرده، نگاه مخاطب است. مخاطب امروز بیش از هر زمان دیگری به دنبال مواجهه با واقعیت است، البته نه واقعیتی که صرفاً ثبت شده باشد، بلکه واقعیتی که فهم و تفسیر شده باشد.
ما در دورهای زندگی میکنیم که حجم عظیمی از تصویر هر روز تولید و منتشر میشود. در چنین شرایطی، صرف ثبت واقعیت دیگر امتیاز محسوب نمیشود. آنچه اهمیت پیدا میکند، نگاه فیلمساز است؛ اینکه بتواند از دل انبوه تصاویر روزمره، معنایی را استخراج کند که پیش از آن دیده نشده است.
به همین دلیل تصور میکنم آینده سینمای مستند بیش از آنکه به فناوری وابسته باشد، به کیفیت نگاه وابسته است. دوربینهای پیشرفته، پهپادها یا امکانات فنی میتوانند کیفیت تولید را افزایش دهند، اما هیچکدام جایگزین زاویه دید نمیشوند. مخاطب امروز بیش از هر چیز به دنبال نگاهی است که او را به کشف دوباره جهان دعوت کند.
تجربه «ایساتیس» نیز برای من همین معنا را داشت. استقبال مخاطبان نشان داد اگر مستند بتواند میان پژوهش، زبان سینما و تجربه انسانی تعادل برقرار کند، دیگر محدود به یک جامعه تخصصی نخواهد ماند. در آن صورت، مخاطب نه برای دیدن یک مستند، بلکه برای تجربه یک جهان تازه به سالن سینما میآید.
تجربه ساخت «ایساتیس» چه چیزی درباره سلیقه و انتظار مخاطب امروز به شما آموخت؟
یکی از مهمترین درسهایی که «ایساتیس» به من داد، این بود که نباید مخاطب را دستکم گرفت. گاهی در سینمای مستند این تصور وجود دارد که اگر فیلمی مبتنی بر پژوهش، زبان سینمایی یا ساختار متفاوت باشد، الزاماً دایره مخاطبانش محدود خواهد شد. تجربه من دقیقاً برعکس این را نشان داد.
مخاطب امروز بیش از آنکه به دنبال هیجانهای زودگذر باشد، به دنبال تجربهای اصیل است. اگر احساس کند فیلم از سر صداقت ساخته شده و جهان مستقلی دارد، حاضر است زمان بگذارد، فکر کند و با اثر همراه شود. این همراهی با سادهسازی به دست نمیآید؛ با احترام گذاشتن به شعور مخاطب به دست میآید.
از سوی دیگر، متوجه شدم مخاطب امروز فقط به دنبال پاسخ نیست؛ او از فیلم انتظار دارد پرسشهای تازهای در ذهنش ایجاد کند. شاید ارزش یک مستند بیش از آنکه در پاسخهایی باشد که ارائه میدهد، در پرسشهایی باشد که پس از پایان فیلم در ذهن مخاطب باقی میگذارد.
«ایساتیس» برای من ثابت کرد که اگر فیلم بتواند میان پژوهش، زیباییشناسی و روایت انسانی تعادل برقرار کند، مخاطب عام نیز با آن ارتباط برقرار میکند. در واقع مردم به دنبال فیلم خوب هستند، نه صرفاً فیلم داستانی یا مستند. اگر اثری بتواند تجربهای ماندگار خلق کند، قالب آن در اولویت دوم قرار میگیرد.
معمولاً گفته میشود مهمترین چالش مستند، دیده نشدن است. شما با این گزاره موافقید یا مسئله را جای دیگری میبینید؟
من ترجیح میدهم صورت مسئله را کمی متفاوت ببینم. به گمان من، مسئله اصلی مستند «دیده نشدن» نیست؛ دیده شدنِ بدون شکلگیری ارتباط مؤثر است.
امروز بیش از هر زمان دیگری امکان دیده شدن وجود دارد. جشنوارهها، پلتفرمهای آنلاین، شبکههای اجتماعی و رسانههای مختلف، مسیرهای متعددی برای دسترسی به مخاطب ایجاد کردهاند. اما پرسش مهمتر این است که آیا این دیده شدن به یک تجربه فرهنگی پایدار تبدیل میشود یا خیر.
اگر فیلمی فقط نمایش داده شود اما در ذهن مخاطب اثری بر جای نگذارد، عملاً چرخه ارتباط کامل نشده است. من همیشه فکر میکنم موفقیت یک مستند را نباید فقط با تعداد نمایشهایش سنجید؛ باید دید آیا توانسته وارد گفتوگوی فرهنگی جامعه شود یا نه.
البته نباید از موانع ساختاری هم غافل شد. مستند همچنان در زمینه تبلیغات، سالنهای نمایش، اقتصاد تولید و نظام توزیع با محدودیتهایی روبهروست، اما تصور میکنم بخشی از مسئولیت نیز بر عهده خود فیلمساز است. امروز دیگر فیلمساز فقط تولیدکننده اثر نیست؛ باید برای مسیر ارتباط فیلم با مخاطب نیز برنامه داشته باشد.
من همیشه گفتهام تولید فیلم پایان کار نیست؛ آغاز مرحلهای تازه است. فیلم زمانی به حیات واقعی خود میرسد که وارد حافظه مخاطب شود، درباره آن گفتوگو شکل بگیرد و بتواند فراتر از زمان اکرانش به زندگی فرهنگی جامعه ادامه دهد.
اکران عمومی «ایساتیس» چه تجربهای برای شما داشت و چه نکاتی از این مسیر آموختید؟
برای من، اکران «ایساتیس» فقط یک تجربه اقتصادی یا آماری نبود؛ یک تجربه اجتماعی بود. سالها درباره این موضوع صحبت میشد که مخاطب برای تماشای مستند به سینما نمیآید. اما آنچه در جریان اکران این فیلم دیدم، نشان داد مسئله به این سادگی نیست.
وقتی مخاطب احساس کند فیلم تجربهای متفاوت در اختیار او قرار میدهد، برای دیدن آن وقت میگذارد. در طول اکران، بارها با تماشاگرانی مواجه شدم که پس از پایان نمایش، درباره فیلم گفتوگو میکردند، پرسش میپرسیدند یا تجربه شخصی خود را با آن پیوند میزدند. برای من این گفتوگوها ارزشمندتر از هر آمار فروش بود.
از سوی دیگر، این مسیر نشان داد که موفقیت در اکران، حاصل یک عامل واحد نیست. کیفیت فیلم اهمیت دارد، اما کافی نیست. زمانبندی مناسب، اطلاعرسانی مستمر، ارتباط با رسانهها، گفتوگو با مخاطبان و استمرار در معرفی اثر، همگی بخشی از فرآیند اکران هستند. اگر هر کدام از این حلقهها ضعیف باشند، حتی فیلم خوب هم ممکن است فرصت دیده شدن پیدا نکند.
برای من که سالها بهعنوان یک فیلمساز مستقل فعالیت کردهام و عمده آثارم با سرمایه شخصی تولید شدهاند، این تجربه یک معنای دیگر هم داشت؛ اینکه هنوز میتوان با اتکا به کیفیت اثر، پشتکار و باور به مسیر، مخاطب را پیدا کرد. شاید این مسیر دشوار باشد، اما ناممکن نیست.
در نهایت، «ایساتیس» بیش از آنکه یک موفقیت شخصی باشد، برای من نشانهای از ظرفیت نهفته سینمای مستند ایران بود؛ ظرفیتی که اگر زیرساختهای نمایش، تبلیغ و توزیع آن تقویت شود، میتواند مخاطبان بسیار گستردهتری را با این گونه سینمایی آشتی دهد.
به نظر شما برای اینکه اکران مستند به یک جریان پایدار تبدیل شود، چه حلقههایی در این زنجیره باید تقویت شوند؟
اگر بخواهم از یک تعبیر استفاده کنم، میگویم سینمای مستند به یک «زیستبوم» نیاز دارد، نه صرفاً یک اکران. اگر فقط یک حلقه این زنجیره را تقویت کنیم، نتیجه ماندگار نخواهد بود.
سالهاست بیشترین تمرکز ما روی تولید بوده است؛ در حالی که تولید فقط آغاز مسیر است. پس از آن، آموزش مخاطب، تبلیغات حرفهای، نقد تخصصی، رسانه، اکران، پخش داخلی، عرضه بینالمللی و حتی آرشیو آثار، همگی بخشی از چرخه حیات یک فیلم هستند.
یکی از تفاوتهای سینمای مستند در جهان با آنچه ما تجربه میکنیم، همین نگاه شبکهای است. در بسیاری از کشورها، مستند فقط در جشنوارهها زندگی نمیکند؛ در دانشگاهها، مدارس، موزهها، کتابخانهها، مراکز فرهنگی، تلویزیون و پلتفرمهای تخصصی نیز مخاطب خود را پیدا میکند. این یعنی فیلم پس از پایان اکران، همچنان به زندگی فرهنگی خود ادامه میدهد.
به نظرم باید از نگاه پروژهای فاصله بگیریم و به سمت نگاه نهادی برویم. اگر هر فیلم مجبور باشد از نقطه صفر برای پیدا کردن مخاطب شروع کند، انرژی زیادی هدر میرود. اما اگر شبکهای پایدار برای نمایش مستند شکل بگیرد، هر اثر تازه روی تجربه آثار قبلی بنا خواهد شد.
نکته دیگر، تربیت مخاطب است. مخاطب مستند به وجود نمیآید؛ ساخته میشود. همانطور که برای ادبیات، تئاتر یا موسیقی فرهنگسازی میکنیم، برای سینمای مستند هم باید این مسیر را جدی بگیریم. وقتی نوجوان امروز تجربه تماشای مستند روی پرده را داشته باشد، احتمالاً فردا نیز یکی از مخاطبان وفادار این سینما خواهد بود.
به اعتقاد من، آینده مستند نه در افزایش تعداد فیلمها، بلکه در شکلگیری یک چرخه فرهنگی پایدار است؛ چرخهای که فیلم را از مرحله تولید تا ماندگاری در حافظه فرهنگی جامعه همراهی کند.
اکران آنلاین را رقیب اکران سینمایی میدانید یا مکمل آن؟
من هیچگاه این دو را رقیب یکدیگر ندیدهام. هر رسانه، تجربه خاص خود را خلق میکند و مقایسه آنها با یکدیگر، به نظرم از اساس درست نیست.
تماشای یک فیلم روی پرده سینما، یک تجربه جمعی است. مخاطب در کنار دیگران میخندد، سکوت میکند، شگفتزده میشود و همین همزمانی احساسها، بخشی از ماهیت سینماست. اما پلتفرمهای آنلاین تجربه دیگری ارائه میکنند؛ تجربهای شخصی، در دسترس و ماندگار.
برای سینمای مستند، اتفاقاً این دو میتوانند مکمل یکدیگر باشند. اکران سینمایی به فیلم اعتبار، دیدهشدن رسانهای و تجربه جمعی میبخشد و اکران آنلاین، امکان دسترسی گستردهتر و عمر طولانیتر اثر را فراهم میکند.
فکر میکنم اشتباه است اگر تصور کنیم موفقیت یکی به معنای حذف دیگری است. امروز در جهان، بسیاری از مستندهای مهم ابتدا مسیر جشنواره و اکران سینمایی را طی میکنند و سپس وارد پلتفرمها میشوند و در آنجا مخاطبان تازهای پیدا میکنند.
مهمتر از ابزار نمایش، کیفیت اثر است. اگر فیلم بتواند مخاطب را درگیر کند، او راه خود را برای رسیدن به آن پیدا خواهد کرد؛ چه روی پرده سینما، چه روی صفحه تلویزیون و چه روی تلفن همراه.
بنابراین، آینده را نه در رقابت رسانهها، بلکه در همافزایی آنها میبینم.
جشنوارهها، اکرانهای عمومی و پلتفرمهای آنلاین هرکدام چه نقشی در دیده شدن یک مستند دارند؟
اگر بخواهم این سه را در قالب یک مسیر توصیف کنم، میگویم جشنوارهها نقطه آغاز گفتوگوی تخصصی هستند، اکران عمومی محل آزمون ارتباط واقعی با مخاطب است و پلتفرمهای آنلاین، حافظه بلندمدت یک اثر را شکل میدهند.
جشنوارهها اهمیت بسیار زیادی دارند، زیرا نخستین مواجهه حرفهای فیلم با منتقدان، برنامهریزان، پژوهشگران و فیلمسازان در آنجا اتفاق میافتد. بسیاری از مسیرهای بینالمللی یک فیلم نیز از همین نقطه آغاز میشود.
اما به نظر من، هیچ جشنوارهای نمیتواند جای مخاطب عمومی را بگیرد. فیلم زمانی زندگی واقعی خود را آغاز میکند که مردم برای دیدنش بلیت بخرند، درباره آن گفتوگو کنند و آن را به دیگران توصیه کنند. این رابطه مستقیم، ارزش متفاوتی دارد و معیار مهمی برای سنجش قدرت ارتباط یک اثر است.
در ادامه، پلتفرمهای آنلاین این امکان را فراهم میکنند که فیلم محدود به زمان و مکان خاصی نباشد. مخاطبی که شاید هرگز فرصت حضور در سالن سینما را نداشته باشد، میتواند در زمان مناسب خود فیلم را ببیند و با آن ارتباط برقرار کند.
به همین دلیل، من این سه مرحله را رقیب هم نمیدانم؛ بلکه سه فصل از زندگی یک فیلم میبینم. هر کدام مخاطب، کارکرد و اهمیت خود را دارند و حذف هر یک، چرخه نمایش مستند را ناقص میکند.
در نهایت، آنچه همه این مراحل را به هم پیوند میدهد، کیفیت خود اثر است. اگر فیلم حرفی برای گفتن داشته باشد، در هر یک از این فضاها امکان برقراری ارتباط با مخاطب را پیدا خواهد کرد.
حمایت نهادهایی مانند مرکز گسترش سینمای مستند، تجربی و پویانمایی را در توسعه چرخه تولید و نمایش مستند چگونه ارزیابی میکنید؟
مرکز گسترش سینمای مستند، تجربی و پویانمایی در طول سالهای فعالیت خود نقش مهمی در حفظ و تقویت جریان مستندسازی ایران داشته است.
اما امروز شرایط سینمای مستند تغییر کرده است. ما فقط به تولید فیلم نیاز نداریم؛ به یک نگاه جامع نسبت به چرخه زندگی اثر نیاز داریم. یعنی از مرحله شکلگیری ایده، پژوهش و تولید تا مرحله نمایش، معرفی، عرضه داخلی و حضور جهانی باید برنامهریزی وجود داشته باشد.
یکی از مهمترین اتفاقاتی که میتواند به رشد سینمای مستند کمک کند، توجه بیشتر به مرحله پس از تولید است. گاهی یک فیلم مستند سالها برای ساخته شدن زمان صرف کرده، پژوهش شده و حاصل تجربه یک فیلمساز است، اما اگر مسیر مناسبی برای رساندن آن به مخاطب وجود نداشته باشد، بخش مهمی از ظرفیت آن از دست میرود.
به نظرم مراکزی مانند مرکز گسترش میتوانند علاوه بر حمایت از تولید، نقش مهمتری در ایجاد شبکه نمایش، آموزش مخاطب، تقویت بازار داخلی و معرفی آثار ایرانی در عرصه بینالمللی ایفا کنند.
البته باید توجه داشت که سینمای مستند ایران سرمایه بزرگی در اختیار دارد؛ سرمایهای که فقط اقتصادی نیست، بلکه انسانی و فرهنگی است. ما فیلمسازان توانمندی داریم که با کمترین امکانات، آثاری ارزشمند خلق کردهاند. حمایت درست میتواند این ظرفیت را به یک جریان پایدار فرهنگی تبدیل کند.
من همیشه اعتقاد داشتهام که حمایت از مستند، فقط حمایت از یک فیلم نیست؛ حمایت از حافظه تصویری یک جامعه است. بسیاری از موضوعاتی که امروز ثبت میشوند، فردا تبدیل به اسناد فرهنگی و تاریخی خواهند شد.
اگر بخواهید یک توصیه به مستندسازان جوان داشته باشید، فکر میکنید امروز بیش از هر چیز باید به «ساخت فیلم» توجه کنند یا «رساندن فیلم به مخاطب»؟
این دو از هم جدا نیستند. فیلمسازی که فقط به ساخت اثر فکر کند و نسبت به مسیر ارتباط آن با مخاطب بیتفاوت باشد، بخشی از فرآیند سینما را نادیده گرفته است. همانطور که فیلمسازی که فقط به دیده شدن فکر کند و کیفیت اثر را فراموش کند، مسیر اشتباهی را انتخاب کرده است.
اولین وظیفه یک مستندساز، داشتن یک نگاه شخصی و یک دغدغه واقعی است. تکنیک، تجهیزات و امکانات اهمیت دارند، اما هیچکدام جای نگاه را نمیگیرند. بسیاری از آثار ماندگار تاریخ سینما با امکانات محدود ساخته شدهاند، اما صاحب جهانبینی بودهاند.
به جوانان مستندساز پیشنهاد میکنم پیش از ساختن، بیشتر ببینند، بیشتر بخوانند و بیشتر تجربه کنند. مستند فقط با دوربین ساخته نمیشود؛ با شناخت انسان، تاریخ، جامعه و جهان پیرامون ساخته میشود.
از سوی دیگر، باید یاد بگیریم فیلم پس از پایان تولید تازه وارد مرحلهای تازه میشود. ارتباط با مخاطب، حضور در جشنوارهها، شناخت مسیرهای عرضه و حتی شیوه معرفی اثر، بخشی از حرفه فیلمسازی امروز است.
تجربه «ایساتیس» برای من نشان داد که مخاطب وجود دارد؛ اما باید زبان ارتباط با او را پیدا کرد. نباید منتظر ماند که مخاطب خودش فیلم را کشف کند. فیلمساز باید برای رساندن اثرش به جامعه تلاش کند، البته بدون اینکه کیفیت و استقلال هنری اثر را قربانی تبلیغات کند.
به عزیزان مستندساز جوان میگویم به موضوعاتی نزدیک شوند که برایشان مسئله است، نه صرفاً موضوعاتی که احتمال موفقیت بیشتری دارند. فیلمی که از یک ضرورت درونی ساخته شود، معمولاً راه خود را پیدا میکند.
اکنون روی چه پروژهای کار میکنید و آیا آن اثر نیز با هدف اکران عمومی ساخته میشود؟
در حال حاضر مشغول تکمیل طرح نهایی یک پروژه مستند سینمایی هستم که از نظر وسعت پژوهش، تولید و نگاه اجرایی، پروژهای جدی و زمانبر است. فعلاً ترجیح میدهم جزئیات آن را بیان نکنم، چون هنوز در مرحله شکلگیری و جذب سرمایه قرار دارد و معتقدم برخی ایدهها تا زمانی که به مرحله اجرایی نرسیدهاند، باید در فضای امن پژوهش و توسعه باقی بمانند.
اما میتوانم بگویم همچنان همان مسیر همیشگی را دنبال میکنم؛ یعنی پرداختن به موضوعاتی که در آنها رابطه انسان با سرزمین، حافظه تاریخی و تجربه زیسته اهمیت دارد.
برای من مستند صرفاً ثبت یک موضوع نیست. هر فیلم باید تلاشی برای کشف یک معنا باشد. همانطور که در «ایساتیس» تلاش کردم از یک جغرافیای مشخص به یک مفهوم گستردهتر برسم، در پروژههای بعدی نیز همین دغدغه را دنبال میکنم.
درباره اکران هم طبیعتاً معتقدم هر فیلمی که برای مخاطب ساخته میشود، باید امکان رسیدن به مخاطب را داشته باشد. سینما زمانی کامل میشود که اثر از اتاق تدوین خارج شود و با مردم وارد گفتوگو شود.
و در پایان، اگر بخواهید جمعبندی کنید...
فیلم «ایساتیس» برای من تجربه بازگشت به ریشهها بود؛ بازگشت به این پرسش که ما چگونه در این سرزمین زیستهایم، چگونه با طبیعت گفتوگو کردهایم و چه چیزهایی از گذشته میتواند برای آینده ما معنا داشته باشد.
موفقیت یک فیلم، فقط در تعداد مخاطب یا جوایزی که دریافت میکند خلاصه نمیشود. ارزش واقعی یک اثر زمانی مشخص میشود که بتواند گفتوگویی ایجاد کند؛ گفتوگو میان نسلها، میان انسان و طبیعت، میان گذشته و امروز.
«ایساتیس» برای من بیش از یک فیلم درباره یزد بود؛ تلاشی بود برای دیدن دوباره ایران از زاویهای کمتر دیدهشده. «ایساتیس» درباره نسبت انسان با حافظه سرزمین است.
اگر مستند به حافظه جمعی راه پیدا نکند، فقط یک آرشیو تصویری است. شاید وظیفه سینمای مستند همین باشد؛ اینکه چیزهایی را که در مقابل چشم ما هستند، دوباره به ما نشان دهد.