او از جنوب آمده بود.
آبادانِ دههٔ بیست، شهری بود میان خیال و واقعیت، میان تجربههای تازه و تحول. از همان جا بود که ناصر تقوایی آموخت تا چگونه جهان را از پشت بلور قصهها ببیند. پدرش کارمند گمرک بود، و سفرهای مکرر خانواده میان بندرها، نخستین درسهای چگونه نگاهکردن را به او داد. پیش از آنکه دوربین در دست بگیرد، ادبیات را کشف کرد. از همین رو، وقتی وارد سینما شد، با زبان دیگری بود.
او از مستند آغاز کرد؛ با «نانخورهای بیسوادی»، «آرایشگاه آفتاب»، «مشهد قالی»، «باد جن»... در این آثار، تقوایی نه صرفاً ناظر، بلکه راوی زندگی بود.
در اواخر دهه چهل، وارد سینمای داستانی شد. «آرامش در حضور دیگران» حاصل برخورد او با ادبیات ساعدی بود؛ فیلمی که در زمانهای ساخته شد که جامعه هنوز آمادگی دیدن فروپاشی درونی خود را نداشت. او در ادامه با «صادق کرده» و «نفرین»، انسان را در میانهٔ اخلاق، خشونت و تقدیر به تصویر کشید و سرانجام «دایی جان ناپلئون»؛ روایتی از جامعهای بیمار که در آینهٔ طنز، خودش را تماشا میکند. مجموعهای تلویزیونی که در ظاهر قصهٔ عشق و سوءظن است، اما در عمق، تمثیلی از ملت است؛ ملتی که همیشه درگیر خیال توطئه است و عشق را با ترسها و سوءظنهایش میسنجد.
اما نقطهٔ اوج او، دریا بود. «ناخدا خورشید» نه فقط اقتباسی از همینگوی، بلکه ترجمهای ایرانی از مفهوم بقاست. او داستان «داشتن و نداشتن» را از کوبا به خلیجفارس آورد و در این جابهجایی، چیزی عمیقتر از بومیسازی خلق کرد.
او در ادامه با «ای ایران» و «کاغذ بیخط» به جامعهٔ ایرانیِ پس از انقلاب نگریست. در «ای ایران»، طنز تلخ و سیاستگریزِ خودش را در دل یک روستا جستوجو کرد؛ جایی که معلم سرود و گروهبان مکوندی، دو چهرهٔ متضاد یک سرزمیناند.
در «کاغذ بیخط»، تقوایی با دوربینش به درون خانه رفت، به شکاف میان زن و مرد، و نشان داد چگونه حتی نوشتن میتواند شکلی از زیستن باشد.
و پس از کاغذ بیخط بود که دوران سکوت تقوایی آغاز گشت. نه از خستگی که از سر وسواس و بیاعتمادی به زمانهای که شتاب را جایگزین دقت کرده بود. در گفتوگوهایش میگفت: «فیلم نساختن هم گاهی انتخاب است.» و شاید همین سکوت، خود نوعی بیانیه بود؛ اعتراضی آرام به فراموشیِ اندیشه در هنر.
ناصر تقوایی از معدود کارگردانانی بود که ادبیات را نه منبع که ماهیت سینما میدانست. او میگفت: «سینما وقتی بزرگ میشود که از دل کلمه بیرون بیاید.» هر فیلم او، فصلی از رمانی نانوشته است؛ رمانی دربارهٔ جنوب، دربارهٔ انسان، و دربارهٔ ناتمامیِ زندگی.
زندگی عمیق و ژرف ناصر تقوایی سرانجام در بیست و دوم مهرماه ۱۴۰۴ به آخر رسید. شاید جسم او برای همیشه از میان ما رفت، اما جهان برساختهاش همچنان زنده و حاضر است؛ در چهرهٔ ناخدا، در صدای سعید دایی جان، در سکوت زنی که پشت میز مینویسد. میراث او فقط فیلمها نیستند، بلکه شیوهایست از نگاهکردن: بادقت، با تأمل، با عشق به جزئیات و احترام به واقعیت.



